![]() |
![]() |
|
|
يا من اين زندگي را نمي فهمم يا آدمها همه كور و ابله شدند! باور كنيد دارند حوصله ام را سر مي برند، بدتر از آن وقتي كه آدمها از عشق حرف مي زنند حالم به هم مي خورد... به هر كس مي ر سند از عشق آسمانيشان داستان سرائي مي كنند اما خدا مي داند و قتي به مقصود خودشان رسيدند آن عشق آسماني به كجا فرار مي كند ! شما فكر نمي كنيد اين آدمها ،عشق را هم تا مرز ابتذال پيش برده اند؟ آيا اين همان عشقي است كه به عنوان راز جاودانگي نيروي حيات از آن نام مي برند؟ اين عشق همان كيميايي سعادتي است كه حافظ عزيز ما از آن سخن مي گويد؟ خدايا به من كمك كن تا اين عشقهاي عصر و زمونه اي كه در آن زندگي مي كنم بيشتر بشناسم و بشريت حاضر را بيشتر ناله و نفرين بكنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 دی1389ساعت 15:34 توسط پاییزان |
|
|
این چه حسی هست که من دارم... حس تنفر....؟ تنفر نسبت به همه همه و همه آدمها؟ حتی آدمهای که میخواهند........ چه حسی هست غم تنهایی افسردگی یا بی کسی نمی دونم آیا واقعا.................. راهی هست؟ شاید........................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 آبان1389ساعت 15:32 توسط پاییزان |
|
|
وقتی خدا تو را آفرید می دانست که حرفهایم را ....
در آیینه ي دلت مي بينم شاید دلت را شكست ... تا حرفي براي گفتن نماند... پیراهن تنهایی ام پرشده از لحظه هایی... که از شبهای با تو بودن... عاریه می گرفتم... شبهای بی کسی شبهای غریبی است... هستی اما در کنارم نیستی... نه اینکه عاشقت نباشم ...هستم.... عاشق این هستم که معنای .... "عشق" را می فهمی...چیزی بالاتر از عشق... عاشق این که تا ابد عاشقی... عاشق اینکه هنوز در حسرت... "عشق" نفس می کشی... و گرنه من کجا..تو کجا و "ما" کجا... در این ناکجا آباد.... هنوز هم می شود کاری کرد... وقتی دهقان ها گندم می کارند... تو نیز در کاشت پائیزه سینه ات را ... دوباره برای زندگی آماده کن... این بار نیازی نیست تا با کسی شریک شوی... خوشه های بعدی ... حاصل دسترنج تو از دوست داشتنی است... که از سال پیش تا به امروز.... به خودت هدیه کردی... این همه باروری ... در پی یک فصل "مشقت های عاشقی"... دوباره یک خرمن طلایی ارزانی تو خواهد کرد... یقین دارم ....یقین داشته باش... بیا در این شب دلتنگ آخرهفته.... طعم خوش با هم بودن و خوشبختی را... در خیالمان پراکنده کنیم ...
شب خوش مهربونم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:51 توسط پاییزان |
|
|
... پایان ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 مهر1388ساعت 0:30 توسط پاییزان |
|
|
طوفان وزید... همه چیز را برد... من دو دستی چسبیده ام... به خاطره هایم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 17:3 توسط پاییزان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي، در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي و عده اي به تو گفتند، كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد! تو حرفشان را باور نكن! تمام اين سالها كنار ِ من بودي! كنار دلتنگي ِ دفاترم! در گلدان چيني ِ اتاقم! در دلم... تو با من نبودي و من با تو بودم! مگر نه كه با هم بودن، همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟ من هم هر شب، شعرهاي نو سروده باران را براي تو خواندم! هر شب، شب بخيري به تو گفتم و جواب ِ تو را، از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم! تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو، همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود! فرقي نداشت كه فاصله دستهامان چند فانوس ِ ستاره باشد، پس دلواپس ِانزواي اين روزهاي من نشو، اگر به حجله اي خيس در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي و عده اي به تو گفتند كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد! تو حرفشان را باور نكن |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1389 آبان 1389 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 |
|
RSS
|